خرید بک لینک
از اینکه رفقای وبلاگیم اینستامو پیدا کنند باکی ندارم اما از اینکه خیلی از فالوئر های اینستا وبلاگمو پیدا کنند در هراسم u200d:/ احساس می کنم از آنجایی که اینستایی هایم اکثرا سطحی و سلفی آبکی بگیر هستند ، پست های اینستایم در محجوریت مانده و حیف شده اند تا حدود زیادی :/ سخنی با یکی از اینستایی ها : آخه د

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:36

دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:36

همیشه ناگهانی و بی نظیر مرا غافلگیر می کند. یک جوری که دهنم باز می ماند .... چطور شد؟ چه شد که مرا خواندی؟ چه شد که به دلم اشاره کردی؟ جوابی جز یک لبخند عمیق نیست... باید لبخندهایش را ریخت توی پاکتی و هر روز بو کشید ، سرمه ی چشم کرد و در نهایت برایش مُرد ... دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی جز او و مقصدش ارز

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

راستی خدا ... بعضی آدم ها را ... همان هایی که باعث میشوند بیشتر بخواهمت و یادم بیاید جز تو هیییییچ احدی را ندارم و به عجز بیفتم به درگاهت .... آنها را "اتفاقا" از زندگیم نگیر ... آدم های مفیدی اند.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را : آ

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

چه می توان گفت به کسی که درک نمی کند که تو فقططططط برای پول درس نمی خوانی و درک نمی کند که تو خیلی خیلی بیشتر از پول دنبال یاد گرفتنی؟

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

نه مامانجون فرشته... خدایم او چرا میگوید نود درصد کنسل است... من اصلا چه کار کنم بی این سفر... مامانجون فرشته خود خدا میداند من چقدر به این سفر نیاز دارم... دنیا عین زندان شده... از همه طرف دارد خفه ام میکند... میخواهم بروم مامانجون فرشته... چرا احتمالا کنسل شود؟... خدا من میدانم زیارت معنی اش دست ز

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

راست می گویند آه مظلوم بد چیزیست مثل اینکه من حالا بروم پنجره را باز کنم سرم را بگیرم بیرون و جیغ بنفشی سمت آسمان بکشم بعد تو که پشت میز کارت نشسته ای در حالیکه داری روی آخرین صفحات پایان نامه ی دکترایت کار میکنی و فکرش را هم نمی کنی که انرژی های جیغم بخورد به لیوان قهوه ی کنارت و کاغذهایت قهوه ای شوند. مگر متافیزیک نمی دانی جان دل؟


بیایید از آه و جیغ مظلوم بترسیم.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

دو نکته درباره ی به دنیا آمدنم فهمیدم. اول اینکه فهمیدم مامان سر من اصلا درد زایمان نداشته و به این نتیجه رسیدم که من از همان موقع به دنبال صلح و روابط مسالمت آمیز بودم. دوم اینکه سر موعد به دنیا نیامدم و صبر کردند که بیایم اما نیامدم و درنهایت به زور به دنیا آمدم. خب راستش را بخواهید تمایلی نداشتم

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

یک وقت هایی هست که از آدم ها می ترسم. از گرگ شدنشان ، از .... بعد آرام می روم در لاک خودم. در لاک خودم هیچ کس وجود ندارد جز یک نفر که همه کس است و آرام و قوی می گوید

من اینجام.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33

دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه . ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کردن دنبال اطلاعاتم؟! و البته هیچ کدوم اینا رو نگفتم و مثل آدمی که در کوچه ی فرهادچپ قدم میزنه رفتار کردم.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

این روزهای خود را چگونه می گذرانید؟

به نام خدا. به درس خواندن در انباری فکر میکنم. و به اینکه نکند توی سرمای انباری قندیل گون شوم. آخر هرکسی نمیفهمد که چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و جای ساکت پیدا نکنی. خیلی زجرآور است. و آنشرلی نگاه میکنم و موقعی که دارد تیتراژش می رود دست هایم را باز می کنم و توی حال چرخ می زنم و بلند بلند همراهش می خوانم :


و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار توست . . .

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

زکیه : لیوانتو بده آب بخورم

من : پانداها که با لیوان آب نمیخورن ^_^

زکیه : آره من یه پاندای قوچولی ِ کوچولوی ِ موشمولوئمممم ^------^

من : البته منم پرندم و دارم همین کارو میکنم .. طوری نیس بیا بخور ^-------^

زکیه درحالیکه داره لیوانشو پر میکنه میخونه : من یه پرندَ َ َ َ َم آرزو داااارَ َ َ َ َم......

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

طبق این پست دیروز قرار بود خانه ی ما برود هوا ! قبل از تولد سردرد داشتم و فکر می کردم بعد از آن حتما تشدید می شود ولی خلاف تصورم سردردم خوب ِ خوب شد :))) فکر می کنم یکی از علت هایش آن همه خندیدنمان بود. به مامان گفتم ببین مامان این داداشچی 10 ساله را می بینی به زووور از پسش برمی آییم؟ شب که بشود ده تا از این را باید پس بربیاییم :)) دو راه داریم یا از اول تا آخر حرص بخوریم شب هم تیمارستان بستری شویم یا از اول تا آخر بخندیم و دیگر هیچ ! با هماهنگی مامان راه دوم را انتخاب کردیم و از کرده ی خویش بسیار خوشنودیم ! الهی شکر! یکی از دوستان داداشم که به او میگفتند "جباران" (!! و حتی داداش من تا چن روز قبل تولد اسم کوچکش را نمی دانست:/:)) ) و اسمش "پویا" بود برایم سوژه ی جالبی شده بود. رفتار خاصی داشت. انگار که یک پسر 25 ساله در جسم 10 ساله افتاده بود بین بچه ها. خیلی متین رفتار کرد. حتی یک جیغ هم نزد. بازی کردن هایش ملایم بود. وقتی بقیه ی بچه ها در حال زدن تو سر و مغز هم بودند این داشت بخاطر اشتباهش معذرتخواهی میکرد. یک مهربانی خاصی هم داشت که اصلا مرا خراب خودش کرد :))) وقتی راه می رفت دو تا

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

یک دختری در کتابخانه هست که خیلی شبیه "بهترین نارفیقم" است. بهترین بود چون وجودش باعث شد شایسته ی بعد از او از شایسته ی قبل از او آدم تر شود. اما خب نارفیق بود و البته در اینکه در نارفیقی هم او رعایت کرد و بهترین بود شکی نیست. دختر توی کتابخانه اول از من بدش می آمد چون من مدام می رفتم روی صندلی ای که او معتادش بود می نشستم و البته نمی دانستم او معتاد آن جای خاص است. امروز رفتم با لبخند گفتم می شود پنجره را باز کند و او هم با لبخند قبول کرد. فکر کنم دیگر از من بدش نیاید. البته من هم از وقتی فهمیدم معتاد صندلی اش است دیگر آنجا ننشستم. بهترین نارفیقم را خیلی دوست داشتم. و انقدر زیادی دوستش داشتم که رویش خیلی حساس بودم. کافی بود با حالت جدی بگوید شایسته خاک تو سرت که دلم بشکند. احمقی بودم آن سرش ناپیدا. و فکر می کنم چون بیشتر از بقیه دوستش داشتم آدم های زیادی شبیه او در مغناطیس اطرافم پیدا می شدند همه جا. هنوز هم گاهی پیدا می شوند. و وقتی پیدایشان می شود پوزخند گنده ای می زنم به آن احساسم. اسمش افروز بود (هست البته) اما می گفت من افشبم. من و افشب شب های زیادی را غصه خوردیم. پا به پای هم در

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

گل یـ ـاس چه خوب بلدی مادری کنی

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

* جرز دیوار ؟! جرز دیوار هم آن قدر می فهمد که بعضی ها به دردش نمی خورند . همان هایی که خدا را نمی فهمند . دیگر چه برسد به یک آدم عاقل که می خواهد شریک زندگیش را انتخاب کند .


* یعنی ... یعنی یک روز بالاخره می رسم به جایی که در دیدار اول با آدم ها توهم شناخت طرف نزند به سرم؟؟ می رسم؟؟؟ آنقدر بزرگ می شوم خداجانم؟؟؟؟


* نمیدانم دقیقا چم شده ... بچه که می بینم دلم میخواهد بروم بهش بگویم مال من میشی؟؟ میشی؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

کلا از وقتی یادم می آید روی در و دیوار اتاقم پر از برچسب ها و کاغذهایی با جمله های نیروزا و این ها بوده ... منتها هیچ وقت به این فکر نمی کردم که برادر خانمان ناظر بر اعمال ماست! قبل از اینکه آثار را ببینید باید بگویم در جریان باشید که این ها ماژیک وایت بردند و حالا تا یک مقداری را از عقلم استفاده میکنم که کار احمقانه ای روی کمدها و آینه ها نکنم ... مورد داشته ایم دیده اند و نگران شده اند و عقل ما را به سخره گرفته اند :|| اُف بر آنان :)))این اینایناینآخری را اگر کسی خواست بداند آن فلش ها نشانه ی چی اند بگوید توضیح دهم.و حالا آثار و نتایج آق عرفان :اینبهش گفتم دوستت دارم خطاب به کیست فرمود "خودم" آن bay هم ظاهرا boy بوده و می خواسته اثبات کند پو پسر است !!من دیگر صحبتی ندارم و از کادر خارج می شوم.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

می خواهم بدانی زمان هایی در زندگیم هست که خواستنت چنان می افروزد که قلبم را به لرزه در می آورد. و افروزشی که من در عمیق ترین قسمت هستی ام مخفی اش می کنم. وقت هایی که وقت آمدنت نبود و نیست. و من آرام در گوش دلم می گویم "وقتش نیست.. نیست... فعلا بنشین سر جایت دل من" بعد دل می رود می نشیند جای همیشگی اش یعنی در یک کنجی از هستی. سرش را می اندازد پایین و با همان حالت می پرسد "حالا چی کار کنیم؟ کی وفتش می شود؟" می گویم "نمی دانم دل من... ولی خدا وعده داده که حاجتمان را به موقع و در سریع ترین وقت ممکن می دهد" دلم سرش را بالا می گیرد و لبخند می زند و می گوید "و چه کسی از او خوش قول تر و راستگو تر؟"

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالا البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ناراحت می شوم. کم کم خودم حالم بهم خورد و ختم آن دوستی را خواندم. جرم من از نگاه آنها ؟ ... صداقت : ) عهد بسته ام دیگر نگویم.

برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی