برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:36
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 13:36
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
راستی خدا ... بعضی آدم ها را ... همان هایی که باعث میشوند بیشتر بخواهمت و یادم بیاید جز تو هیییییچ احدی را ندارم و به عجز بیفتم به درگاهت .... آنها را "اتفاقا" از زندگیم نگیر ... آدم های مفیدی اند.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
چه می توان گفت به کسی که درک نمی کند که تو فقططططط برای پول درس نمی خوانی و درک نمی کند که تو خیلی خیلی بیشتر از پول دنبال یاد گرفتنی؟
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
راست می گویند آه مظلوم بد چیزیست مثل اینکه من حالا بروم پنجره را باز کنم سرم را بگیرم بیرون و جیغ بنفشی سمت آسمان بکشم بعد تو که پشت میز کارت نشسته ای در حالیکه داری روی آخرین صفحات پایان نامه ی دکترایت کار میکنی و فکرش را هم نمی کنی که انرژی های جیغم بخورد به لیوان قهوه ی کنارت و کاغذهایت قهوه ای شوند. مگر متافیزیک نمی دانی جان دل؟
بیایید از آه و جیغ مظلوم بترسیم.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
یک وقت هایی هست که از آدم ها می ترسم. از گرگ شدنشان ، از .... بعد آرام می روم در لاک خودم. در لاک خودم هیچ کس وجود ندارد جز یک نفر که همه کس است و آرام و قوی می گوید
من اینجام.
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:33
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
این روزهای خود را چگونه می گذرانید؟
به نام خدا. به درس خواندن در انباری فکر میکنم. و به اینکه نکند توی سرمای انباری قندیل گون شوم. آخر هرکسی نمیفهمد که چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و جای ساکت پیدا نکنی. خیلی زجرآور است. و آنشرلی نگاه میکنم و موقعی که دارد تیتراژش می رود دست هایم را باز می کنم و توی حال چرخ می زنم و بلند بلند همراهش می خوانم :
و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار توست . . .
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
زکیه : لیوانتو بده آب بخورم
من : پانداها که با لیوان آب نمیخورن ^_^
زکیه : آره من یه پاندای قوچولی ِ کوچولوی ِ موشمولوئمممم ^------^
من : البته منم پرندم و دارم همین کارو میکنم .. طوری نیس بیا بخور ^-------^
زکیه درحالیکه داره لیوانشو پر میکنه میخونه : من یه پرندَ َ َ َ َم آرزو داااارَ َ َ َ َم......
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
* جرز دیوار ؟! جرز دیوار هم آن قدر می فهمد که بعضی ها به دردش نمی خورند . همان هایی که خدا را نمی فهمند . دیگر چه برسد به یک آدم عاقل که می خواهد شریک زندگیش را انتخاب کند .
* یعنی ... یعنی یک روز بالاخره می رسم به جایی که در دیدار اول با آدم ها توهم شناخت طرف نزند به سرم؟؟ می رسم؟؟؟ آنقدر بزرگ می شوم خداجانم؟؟؟؟
* نمیدانم دقیقا چم شده ... بچه که می بینم دلم میخواهد بروم بهش بگویم مال من میشی؟؟ میشی؟؟؟؟؟
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13
برچسب: نویسنده: ماهان سامانی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13